زندگی من

سلام...

دومین روز مرداد ماهیتون به خیر و خوشی.

یکهفته ای میشه که ننوشتم ...

 

همسر توی اتاق خوابه...

حنا هم توی اتاق خودش انیمیشن میبینه.

منم که روی مبل دراز کشیدم و دارم مینویسم.

همزمان هم یک نفس آرزوی تو ، از همایون شجریان

پخش میشه.

 

این چند روز یه مقدار درگیر بودم...

در گیر خونه ی فعلی و مشتری هایی که میان و خونه رو

بازدید میکنن و درگیر خونه ی آینده و قرارداد و مسائلش...

بلطف این بازدیدها خونه حسابی مرتب و جمع و جوره🤭

چقدر دلم یه دوش گرفتن حسابی میخواست...

نهارم رو که آماده کردم رفتم یه دوش دلچسب گرفتم.

الان هم نم لای موهام یه خنکی خیلی خوبی بهم میده🥰

 

نمیدونم از چی بنویسم...

یه روزایی اینقدر پرم از حرف که سر میرم.

یه روزایی هم مثل امروز ...

 

 

 

+ مستی هر نگاه تو ، به ز شراب و جام می( مصرعی که همزمان پخش شد)

 

+خوشحالم که باهات روبرو شدم...

خودم و خودت ، همونطوری که میخواستم🙂

تو هم قلبتو با من صاف کن

دیگه کینه بسه...

بذار هر دومون حال بهتری داشته باشیم.

 

+چقدر حالی که دارم توی این روزها قشنگه...

سالهاست به دنبالشم.

خدایا ،چقدر رهایی خوبه.

چقدر خوبه که دارمت ... که دلم قرصه به بودنت

خدایا ...منو گره بزن به خودت...یه گره کور.

از تو ، به جز خودت ، چیزی نمیخوام♥️

 

+ خدایا...

حنا... من با کلی التماس و دعا و خواهش از تو گرفتمش

کمکم کن.

من شرمنده ام...

هم شرمنده ی تو و هم خودش

 

 

 

+++ خب این پست درهم برهم، دیروز ناتمام موند

الان ساعت ۱۰ و ۲۲ دقیقه ی یکشنبه ست و من تنبلانه طور هنوز از رختخواب جدا نشدم.

گفتم اول پستم رو تکمیل کنم و بعد پاشم و امروز رو شروع کنم.

امیدوارم که امروز خریدار این خونه از راه برسه وتکلیفمون برای موندن توی این خونه تا سال آینده یا تخلیه کردن و رفتن به جای دیگه روشن بشه.

درسته که بهش فکر نمیکنم اما بالاخره یه گوشه ای از ذهنم منتظر نشسته.

 

این روزها بیشتر از همه ی وقتهایی که گذشت حنا باهام ناسازگاری میکنه و من درمونده ترینم.

از انجام ندادن کارهای شخصیش گرفته تااااااا الی آخر.

 

صبح ها ک بیدار میشه دستشویی نمیره...

صورتش رو نمیشوره...

صبحانه نمیخوره....

هرچی میخواد منو صدا میزنه حتی اگر چند متر اونورترش باشه...

مسواک نمیزنه...

اتاقش رو مرتب نمیکنه....

هرچی میاره همونجا میگذاره...

همش دنبال هله هوله س ک بخوره...

بهانه گیر شده...

هر یکربع ، نیم ساعت یکبار میگه گرسنمه...

بدغذا شده...

خلاصه ترکیبی از تمام ناسازگاریهایی که یه بچه میتونه داشته باشه.

خیلی زیاد درگیر این مسئله ام

و روز به روز عرصه بهم تنگتر میشه.

هر شب با خودم عهد میکنم که فردا جور دیگه خواهد بود اما از همون اول صبح با شکست روبرو میشم.

عصبانیتها و بد رفتاریهای خودم هم مشکل رو دوچندان میکنه.

یه جورایی طاقتم طاق شده.

 

دوستهایی که بچه داری میکنید میشه راهنماییم کنید 😑

 

این چالش برگرفته از وبلاگ حریم دل ، آرامش عزیز هست.

شاید کمی غمگین باشه اما یک تلنگره.

چالش در مورد مواجه شدن با جسم بی جان و فوت شده ی خودمون هست:

 

در یک آن اتفاق افتاد...

مردنم رو میگم.

شنیده بودم که وقتی روح از تن جدا میشه

اولش متعجب به اطراف نگاه میکنه و گمان نمیکنه که 

دیگه از تن بیرون اومده.

وقتی خودم رو دیدم اون لحظه برام خیلی آشنا بود.

چقدر آروم خوابیده بودم!!!

انگار نه انگار که زنده بودم و زندگی کردم!!!

این من بودم و پایان سی و چند سالگی عمرم!

به همین سادگی!

من بودم و اندوه...

من بودم و افسوس...

من بودم و حسرت...

برای تمام سالهایی که ناآگاهانه زندگی کردم!

برای زندگی ای که زندگی نکردم!

اما حسرت و اندوه و افسوس ، چه سود!

شنیده بودم از احوالات اون لحظه ...

زندگی ای که در کسری از ثانیه همچون فیلمی که روی دور تند زده باشن از جلوی چشمها گذر میکنه.

 

نشستم بالای سر خودم.

دستهام رو لای موهای بلندم کشیدم و آروم زمزمه کردم

افسوس بی فایده ست...

همراه عزیزم... جسم قشنگم... ببخش که تو رو باید تنها بگذارم و پر بکشم.

باید برم... همونجایی که روزی از همون نقطه پا به این جهان گذاشتم.

جاییکه قطعا قشنگتر از دنیاست...

سفر جدیدی پیش رو دارم اما ببخش که نمیتونم تو رو با خودم ببرم.

سفرم به دنیای جدید...

به سمت نور...

 

حرفهام که تموم شد ، خانواده م رسیدن....

گریه کنان...

مویه کشان...

آخ دخترم... عزیز مادر...

حنا جانم ، این جاییکه من دارم میرم خیلی دور اما نزدیکه، دختر قشنگم مامان تو رو میبینه و مراقبت هست

اما کاش وقتی کنارت بودم ، مادر واقعی بودم.

حنا جانم کوتاهی های مامان رو ببخش دخترم.

من هرشب کنارت میام میبوسمت و موهات رو نوازش میکنم هرچند منو نبینی.

 

میخوام تلاش کنم پدر و مادرم رو آروم کنم اما نمیشه.

قطره های اشکم جاری میشن و زیر لب زمزمه میکنم خدایا ، بهشون صبر بده... خدایا... مادرم... خدایا ...پدرم...

 

همسرم از راه میرسه ، پر از بهت... پر از شوک

کنار جسمم زانو میزنه و مدام صدام میکنه...

کنارش میشینم دستم رو به شونه هاش میگیرم

باهاش حرف میزنم... اون اما نمیشنوه.

مثل برق و باد از نظرم رد میشه روزهای سخت و آسونی که کنار هم داشتیم.

بهش میگم که منو ببخشه بخاطر تموم ناپختگی هام...

زود رنجی هام...سختگیری هام.

ازش میخوام مراقب حنا باشه... بگذاره کنار مامانم و خواهرم آروم بگیره.

 

با یک دنیا افسوس ، افسوسی دونسته ، بلند میشم

نگاهی برای آخرین بار به همشون می اندازم.

دریچه ای از آسمون باز میشه ، به بالا نگاه میکنم...

موهام توی دست باد میرقصه و جاذبه ای منو به سمت بالا میکشه.

میرم که در نور غرق بشم... در وجود خالقم...

 

از وقتی که خودمو شناختم و یادم هست همیشه آدم مقاومی بودم.

مقاوم نه به معنای اصلی و حقیقیش.

به معنای مقاومت کردن در برابر همه چیز.

هر زمان که با موقعیت یا شرایط خاصی روبرو میشدم

یهو دلم خالی میشد از یقین و پر میشد از ترس.

و بعد خودم رو به در و دیوار میکوبیدم که چیزی تغییر نکنه و همه چیز همینطور ثابت بمونه.

دلم و چشمم نمیخواست بفهمه و ببینه راه ها و روشهای دیگه ای هم هست.

دست خودم نبود ، البته بخشیش‌...

چون یکسری از ویژگی های ما به گذشتگان ما و اونچه که ازونها سینه به سینه منتقل شده و به ما رسیده‌ هم برمیگرده.

هنوز هم همون آدمم اما متفاوتتر.

یعنی میشه گفت هنوز هم مقاومت درونم هست ، درسته کمتر شده اما گاهی به اصالت خودش برمیگرده و در همون لحظات اول فوران میکنه و میجوشه و بیرون میریزه و میخواد همه چیز رو تحت کنترل بگیره و من که حالا سر سوزنی آگاهتر شدم به خودم میام و میبینم چطور وسط گرداب مقاومت و کنترلگری گیر افتادم.

اولش دست و پا میزنم کمی اما وقتی یه مقدار میگذره

یادم میاد که هرچه بیشتر دست و پا بزنم ، بیشتر فرو میرم.

پس آروم میگیرم و فقط تماشا میکنم و البته اعتماد.

 

۵ سال پیش زمانی که این خونه رو خریدیم و من میتونم بگم در اوج مقاومتهام بودم ، خیلی طفره رفتم که نشه!

که نخریم!

چرا؟ چون به سختی می افتادیم...

چون میترسیدم...

و خیلی دلایل دیگه.

جای شکرش باقیه که همسر کاملا برعکس من بود.

اهل ریسک ، دل گنده و نترس.

خونه رو خرید و الان میفهمم با این گرونی ها و تورم ها و قیمتهای ثانیه ای چه لطف بزرگی بهمون کرد.

و درست بعد از خربد خونه، زمانی که فکر میکردیم یه مبلغ خیلی خیلی کم در حدی که فقط احتیاجات محدود روزانه رو بگذرونیم اونم برای یکهفته، برامون باقی میمونه از حقوق ماهیانه ای که همش میرفت برای وامهای رنگ و وارنگ روزی رسان همه ی انسانها از کرم و لطف بی اندازه ش چنان برگی از روزگار رو ورق زد که حتی ما یک روز از اون شرایطی که متصور شده بودیم رو هم تجربه نکردیم!

حالا بعد از ۵ سال باز همون شرایط پیش اومده..اومده تا ببینه دختر مقاوم و ترسو و دل نگران و کنترلگر پنج سال پیش ، هنوز هم همونه؟!

به گمونم وقتی اومد انتظار بیشتری داشت.

یعنی دلش میخواست در همون بدو ورود ببینه که من آروم نشسته ام در حالی که پاهام رو روی هم انداختم و توی ماگ ، گل گلی خوشرنگم چای میخورم، لبخندی بزنم و سرم رو به نشانه ی خوش امد تکون بدم.

از اون که پنهان نبود و از خدا هم... از شما چه پنهون که وقتی اومد، شرایط جدید رو میگم، هول شدم...

کمی به اینور و اونور دویدم...

یه کمم نق زدم که چه وقت اومدن بود!

حالا که رفاه نسبی ای هست و امکاناتی !

 

اگر چهره ای داشت و میتونستم ببینمش قطعا در حالی که دست به سینه ، تکیه اش رو به دیوار داده بود و سرش را کج کرده بود به طرفی ،لبخندی روی لبش بود به این معنا که تو باز عجله کردی؟؟؟ باز ترسیدی؟؟؟ باز داری به اینور و اونور میخوری؟؟؟!!!

خودم گمان میکنم دیدمش🤭 از اونجا میفهمم که بهد از مقدار قابل توجهی کمتر از گذشته تقلا کردن ،بالاخره نشستم آروم در گوشه ای و تماشا کردم اونچه که گرداننده ی روزگار رقم زده بود و میخواست که به وقوع بپیونده.

حتما میگفته که بنده ی من ، دخترم ، آروم بگیر...

منم... خدایی که تو رو خلق کرده...

من برای بنده هام بد نمیخوام هرگز.‌..

از چی میترسی؟ از تغییری که بنفعته؟ از پیشرفت؟

از یک قدم به جلوتر رفتن؟

یا از دلبستگی و وابستگی؟

دستت رو بده به من و آروم بگیر.

 

نشنیدم این حرفها رو ...

اما حسی مثل شنیدن همین حرفها دلم رو آروم کرد.

اگر چه هرزگاهی باز  افسار از دستم رها میشد .

به هر حال آدمیزاده دیگه...

پر از خصلتهای نادرستی که خیلی هم قوی و پر زور هستن و به آسونی از بین نخواهند رفت.

 

خلاصه اینکه مقاومت رو کنار گذاشتم و تغییر جدید رو پذیرفتم.

قرار به فروش خونه شد و پیش خرید خونه ای که یکسال دیگه تحویل داده میشه.

فروش به شرط یکسال رهن.

امیدوارم  هرکسی که قسمت و روزیش این خونه ست

در زمانی که به صلاح هر دو طرف باشه از راه برسه و با پولش یه عالمه خیر و برکت روانه ی ما کنه و ما هم  خونه ای که بهش میدیم براش سرپناه امن و آرومی باشه

و بهترین لحظات عمرش رو درش سپری بکنه.

تا خیر در خیر گره بخوره.

🙂

امروز انگار بلندترین روز سال که هیچ ، بلندترین

روز عمرم بود...

نمیدونم چرا اینقدر طولانی بود.

توی چهارمین روز از سیکل ماهیانه به سر میبرم و بشدت

امروز درد کشیدم.

دلم بهانه ی نوشتن میگرفت ، گرچه چیز خاصی

هم برای نوشتن ندارم.

 

 

+  خوشحالم برای مینا که میره انگلیس پیش یارش

+  غمگینم برای دریا که مادر عزیزش رو از دست داده

+  دلتنگم برای عزیزی که یکسال و یکماهه ندیدمش

+ نگرانم برای سلامتی خانوداه ی ۳ نفرمون و پدر و مادرم

+ فکرم مشغوله بابت موضوع مهمی که فردا تکلیفش

معلوم میشه و اینجا مطرحش میکنم.

+ ذوق زده ام بابت حلقه های ستمون

+ خوش بینم به روزهای پیش رو

+  رد میشم از هرچه که گذشت

 

و ...

 

زندگی دقیقا تموم این حس ها و لحظه هاست.

خوب یا بد... سخت یا آسون... تلخ یا شیرین.

باید تموم لحظه ها رو زندگی کرد.

 

 

شبتون ستاره بارون 🌌🌌🌌

صبح بعد از انتشار پستم یه دل سیر وبلاگ گردی کردم.

نمیدونم انیمیشن موش سراشپز رو دیدید یا نه ، دقیقا عین

همون موش که توی کلاه سراشپز مخفی شده بود و موهای سراشپز

رو گرفته بود توی دستهاش و هدایتش میکرد

دلم هم با من همینکارو میکرد.

بعد از وبلاگ گردی لاک بنفش مات دلبرم

رو اوردم و به ناخنهای تازه سوهان کرده ام لاک زدم

بعد رفتم سمت گوشی و به یکی

از دوستهام تلفن زدم و کلی با هم خوش و بش کردیم.

قبل از اون باطری جاروشارژی رو زدم به شارژ تا توی این دقیقه هایی که میگذره با کارهای مختلف اونم شارژ بشه.

بعد ازون با خواهرم چت کردم.

وقتی تموم شد رفتم سمت سبد لباسهای شستنی

و دو دسته کردمشون.

دسته ی اول رو ریختم توی ماشین...

موزیک پلیر گوشی رو اوردم و گذاشتم روی رندوم.

چه چیزایی که پخش نمیشد از صداهای ضبط شده ی حنا در ۲ ، ۳ سالگی بگیر تا شجریان پدر و پسر و تصنیفهای زیبای علیرضا قربانی و ...

گفتم حالا که امروز من دلی ام بزار اونم دلی باشه و هرچی میخواد پخش کنه.

بیشتر میلش به سنتی بود و البته میل من هم.

با خودم گفتم خوبه گوشیمم بزنم به شارژ که اگه برق رفت باطریش فول باشه.

توی دلمم ازینهمه این شاخه اون شاخه شدن کلی خنده ام گرفته بود.

اسکاج رو برداشتم دستی به سر و روی سینک کشیدم.

بعد گردگیری کردم.

یهو یه دونه وویس از خیلی سال قبل حنا پخش شد.

فقط پریدم فرستادمش برای خواهرم...

اونم کلی احساساتی شده بود.

من قبلا ک رمزی مینوشتم خیلی از حنا وویس میگذاشتم اینجا.

خلاصه دیدم خواهرم زنگ زد.

بیست دقیقه ای هم با اون حرف زدم.

 

دور اول لباسها شسته شدن...

موزیک پلیر همچنان پخش میکرد و با هر موزیکی خاطره ای برام زنده میشد و من مدام پرت میشدم به روزهای رنگ و وارنگی که سخت و آسون گذرونده بودم.

و همین یاداوری ها کلی ارزش داشت.

خیلی چیزهایی که شاید فراموش کرده بودم یا اصلا متوجه ش نبودم.

لباسها رو پهن کردم روی رخت اویز...

همسر زنگ زد  چند دقیقه هم با اون صحبت کردم.

دور دوم لباسها رو ریختم توی ماشین و ...

همچنان موزیک پخش میشد.

حنا توی اتاقش بود...

گاهی توی خیالش با دوستش بازی میکرد

گاهی لپ تاپ رو روشن میکرد و انیمیشن میدید

گاهی هم شو آف داشت 🤭

پیرهنهای مختلفش رو تنش میکرد با جورابهای بلند رنگین کمونی من🤭

یه وقتایی هم لباس منو میپوشید و به ابتکار خودش با کش پولی که از سر و گردنش رد میکرد و می اورد توی کمرش ، سایزش میکرد🤪

حالا گوشیم دیگه شارژ شده بود.

حنا هم گرسنه.

نگاهم افتاد به ساعت دیدم باطریش تموم شده.

اوردمش پایین ، هم دستمال بهش کشیدم هم آب پتوس

داخلش رو عوض کردم و هم باطریش رو عوض کردم.

 

تخم مرغ رو درست کردم و با هم خوردیم.

بدون اینکه ظرفش رو بشورم. رفتم سمت تخت.

سر رسیدم رو برداشتم و بعد از مدتها انتظار برای استارت شکر گذاری شروع کردم با خودکار سبز قشنگم به نوشتن.

جز به جز...

از چیزایی که چشمهام میدید ولی نمیدید!!!

از اونچه که توی همون چند ساعت بهم گذشته بود.

تاریخ زدم پایینش و سر رسید رو بستم.

ملت عشق رو دست گرفتم و شروع کردم به خوندن.

گفته بودم کتاب برای من حکم قویترین قرص ارامبخش و خواب اور رو داره.

دو سه صفحه خوندم که دیدم دیگه نمیتونم بیدار بمونم😂

کتاب رو بستم و بالش تخت رو کج کردم سمت پنجره و

با چشمهای بسته گفتم حنا ، دارم میخوابم ، لطفا بیدارم نکن.

بر ق رفته بود اما باد خنکی! از پنجره بهم میخورد.

دو و خورده ای بود که خوابیدم، چهار و نیم از گرما بیدار شدم ، دیدم حنا هم اومده توی بغلم خوابیده.

پا شدم اومدم توی هال...  دیدم برق اومده.

باطری جارو رو جا زدم و همه جا رو جارو کشیدم.

زنگ زدم به همسر جواب نداد.

حنا هم بیدار شد.

آدامسش چسبیده بود به شلوارکش😅

 

خواهرم تماس گرفت دستور کوکوی سیب زمینی رو گرفت🤭

بعد یه زنگ زدم به مامان که اگه سبزی آش داره غروب که میاد بیاره و آش درست کنیم ، که نداشت.

 

حالا هم حنا گر سنه س و خوراکی های توی خونه ش تموم شده ازش وقت گرفتم تا وقتی که عقربه بزرگه از ۱۲

بیاد روی ۶ 🤭 ۱۳ دقیقه ی دیگه بیشتر وقت ندارم.

میخوایم آماده بشیم و بریم سر خیابون خوراکی بخرم براش.

بعد برگردم و لباسهای خشک شده رو جمع کنم.

دو سه تیکه هم دارم که با دست باید بشورمشون.

بعد برای شام فکری بکنم.

 

اینم از امروز من.

بدون اجبار  و فشار هم روزم دلی گذشت و هم کارهامو انجام دادم🙂

 

شکر...

بخاطر تمام لحظه هایی که زندگی میکنیم.

امید که گذروندن این لحظه ها همراه با اگاهی باشه🌿❤️🌿

 

 

 

زن تمیز ، پاکیزه و مرتب درونم ، میگه پاشه یه دستی

به سر و روی خونه بکش، همه جا رو تمیز و مرتب کن.

زن راحت طلب درونم میگه بی خیال... تا عصر برای خودت دراز بکش

روی تخت و کتاب بخون و نت گردی کن

و به دوستات تلفن بزن.

هنوز این دوتا به توافق نرسیدن کوکب خانم درونم

هم سر و کله ش پیدا میشه و میگه پاشو مادر پاشو

یه غذای خوب درست کن و ناهار با حنا نوش جان کنید،

یهو مامانی درونم میگه ول کن بابا... تخم مرغ بخورید

حالا میخوای بلند بشی چی درست کنی!

برو واسه خودت لاک بزن... موهاتو اتو کن و ...

 

خلاصه نمیدونید چه بلوائیه!!!

توی ذهنم خانمهای محترم و مختلفی دارن بحث میکنن

دلم اما ازونور میگه ، دلی باش...

هرجور عشقت میکشه.

هرجور دلت میخواد و میگه.

امروز مال توئه ، نه هدرش بده که دلت بسوزه

نه سخت بگیر که اذیت بشی... یه جورایی کیف کن.

اگه حس و حال کار اومد ، پاشو کارهاتم انجام بده و بازم کیف کن وگرنه خودت رو مجبور به انجام کاری نکن ، لااقل امروز.

 

هرزگاهی ، روزهایی رو دلی میگذرونم.

شاید تنبلانه به نظر برسه اما نه... واقعا دلی.

هرچی دلم بگه و بخواد.

خیلیم خوبه ، کلی خوش میگذره.

امتحان کنید ، یه روزایی ، اختیارتون رو بدید دست دلتون و کیف کنید.

 

 

اون وقت و‌ انرژی که میخواد صرف و تلف انتقام بشه
اگه برای رشد و موفقیت خودمون استفاده بشه
میتونیم در عرض چند سال به حدی رشد کنیم
که امروز برامون قابل تصور نیست
اما اگه دائم بخوایم ذهن خودمون رو مشغول کنیم
تا چه جوری کسی که در دوره ای بهمون آسیب زده رو
زمین بزنیم و ازش انتقام بگیریم
حتی اگه موفق هم بشیم باز هم بازنده هستیم!
چون یک سیکل معیوب رو‌ شروع کردیم که انتهایی نداره
و‌ از قضا بهترین انتقام بی تفاوتیه
و همین که کسی که بهت ضربه زده رو کنار بگذاری
و روی خوشبختی خودت تمرکز کنی
همین خوشحالی و حال خوب خودت میتونه
بهترین نتیجه و حاصل اون اتفاق ناخوشایند باشه
پس انتخاب با خودتون
 اگه روزی امتحانش کردید شاید به این نتیجه برسین
که ارزش لبخند روی لبتون با هیچ کس و هیچ چیز
قابل مقایسه و معامله نیست و شاید بهتر باشه که
یه عده و یه سری اتفاقات رو به گذشته بسپارید
و برای همیشه ازشون عبور کنید و بگذرید
و با رفتن مسیر دلخواهتون از زندگی بیشتر لذت ببرید

 

 

 

 

 + اینو یه جا خوندم خوشم اومد...

بیشتر از قبل به اینجا وابسته شدم...

یه جور تعلق خاطر شیرین☺️

با اینکه حرف خاصی برای نوشتن نداشتم

اما بعد از دراز کشیدن روی تخت، ناخوداگاه وبلاگ رو باز کردم.

 

حنا شبکه ی پویا رو میبینه...

باباش خوابه...

منم توی اتاق رو ی تختم مشغول نوشتن.

 

ما پرنده ی خونگی زیاد داشتیم...

هر بار یه چیز.

اما این آخری یه چیز دیگه ست.

یه مرغ عشق شیرین و دوست داشتنی.

۱۵ روزش بود ک خریدیمش حسابی رام و اهلی شده

بعلاوه ی اینکه حرف هم میزنه🥰

از همون اول بهمون گفتن تا جوجه س باهاش حرف زدن رو تمرین کنید و بهش اموزش بدید.

خداروشکر موفقیت آمیز هم بود.

الان برامون حرف میزنه ، البته دایره ی لغاتش محدوده

اما روز به روز بیشتر میشه.

 

دل توی دلم نیست که کتاب ملت عشق رو شروع کنم.

من عادت دارم اول همه ی کتابهام یه جمله یا شعر

بنویسم.

اینبار هرچی فکر میکنم چیزی ک به دلم بنشینه پیدا نمیکنم.

دوستای خوش ذوق و با سلیقه ای ک اینجا رو میخونید ، میشه لطفا کمکم کنید و بهم پیشنهاد بدید؟

اینطوری یه یادگاری هم تا همیشه برای من میمونه که اول کتابم ثبتش میکنم.

ممنون میشم🥰

عکس اون جمله یا نوشته یا شعر منتخب  رو هم اینجا میگذارم🥰

من و حنا خونه ایم تنها...

گاهی اوقات اونقدر احوالاتم بالا و پایین و ضد و نقیض میشه

که خودمم سر از کارم در نمیارم و حیران میشم.

 

مثل چوب دستی ای که هرلحظه تکون بدن ، هر لحظه

از امروزم یه جوره!

یه لحظه آروم...

یه لحظه حساس و شکننده...

یه لحظه توی آسمون...

یه لحظه توی قعر زمین.

یه لحظه مطمئن و امیدوار...

یه لحظه مستاصل و...

 

امروز ، از هر روز بهتر بودم و داشتم با خودم به نتایجی

میرسیدم که موضوعی عجیب فکرم رو مشغول کرد

و یهو ۱۸۰ درجه تغییر کردم.

حالا اگر قطعی شد اینجا مطرحش میکنم.

 

خدایا...

زندگی چقدر سخته.

خودسازی چقدر دشواره.

درست وقتی که فکر میکنی مرحله ای رو پشت سر گذاشتی ، مرحله ای بزرگتر جلوت سبز میشه!

آخه تا کجا؟؟؟

تا کی؟؟؟

 

 

+دوستم...دوستم...دوستم ، دلم کبابه براش

چقدر حالش بده و داره دست و پا میزنه اما نمیتونم

کاری براش بکنم.

خدایا... همه ی گره ها به دست تو باز میشه خودت گره گشای همه باش.

 

+ هی تو...

من با تبریک گفتن تولدت حس نیتم رو نشون دادم

و خواستم یک قدم بهت نزدیک بشم

انتظار ندارم جواب بدی🙂

شاید با جوابت خوشحال میشدم اما الان هم ناراحت نیستم، راحت باش🙂

تو قابل احترامتر از این حرفهایی ، حتی اگر خودت

متوجه نباشی.

 

+ گرسنه ام اما دلم چیزی نمیخواد

تنهام اما دلم همنشین نمیخواد

 

+دل تنگم...

 

+ نمیدونم چی میخواد بشه و چی پیش میاد

همیشه تغییر سخته مخصوصا برای امثال من با اینهمه مقاومتی که از خودم نشون میدم.

جریان آب میخواد منو ببره با خودش ، من اما محکم چسبیدم به سبزه ها و محکم با دست خودمو نگه داشتم!

 

+چشمهای بسته و تصنیف ای نامت از دل و جان...

 

+ امان از قانون تضادها!!!

ظهر بود که قصد نوشتن کردم...

البته چند روزی هست که میخوام بنویسم ولی نمیدونم چرا نمیشد!

دراز کشیدم روی تخت حنا...

بنظرم توی اون ساعت از روز و با نبود برق ، اتاق حنا خنکتر بود تا اتاق خودمون.

گوشی رو گرفتم دست که بیان رو باز کنم ، نشد که نشد.

سرعت اینترنت خیلی خیلی پایین بود.

بی خیالش شدم و چند صفحه ی باقیمونده از کتاب جدیدم رو تموم کردم.

یعنی قدرتی که خوندن کتاب داره توی خوابوندن من ، قویترین آرامبخشها ندارن.

کتاب رو بستم و‌خوابیدم.

اونم چه خوابی... از اولش خواب دیدم تا وقتی چشامو

باز کردم.

خواب خوبی هم بود عمیق و دلچسب.

 

خب ...

برگردم به چند روز قبل.

جمعه رو طبق معمول همیشه خونه خانواده همسر بودیم.

روز خیلی جالبی نبود اما اونچه که از فردای اونروز برای من رقم خورد بسیار ارزشمند بود.

مسیر تازه... کتاب تازه...

 

شنبه و یکشنبه رو خونه بابا اینا بودم.

همسر هم‌ ماموریت بود.

خواهرمم اومد و کلی بهمون خوش گذشت.

همون شنبه بود که رفتم شهر کتاب برای خرید کتاب جدید.

اونجا ملت عشق رو دیدم و با اینکه نسخه ی پی دی افش رو خونده بودم اما دلم میخواستش.

کمی دل دل کردمو نخریدمش!

آخه کتاب خییییلی گرون شده ، آدم از قیمتها تعجب میکنه.

کتابم رو خریدم و دلم موند پیش ملت عشق.

گذشت تا دوشنبه که همسر برگشت.

رفتیم بیرون برای خرید.

تموم حواسم پیش ملت عشق بود.

و از همه مهمتر اینکه شرایط خریدش برام به طرز شگفت انگیزی فراهم شد.

توی مسیری که از ماشین تا شهر گتاب بود با لبخندی به پهنای صورت راه میرفتم‌ و ذوق میکردم.

یک لخظه به خودم اومدم وگفتم خوبه ماسک روی صورتمه و گرنه چقدر ضایع بود با این همه ذوق دارم راه میرم و بعد کلی با خودم خندیدم.

آقای شهر کتابی ، کتاب رو برام آورد و ۹۵ تومن ناقابل گرفت.البته ۵ تومن هم بهم تخفیف داد😁

خوش و خوشحال عین بچه ای که بادکنکی...خوراکی ای چیزی خریده به سمت ماشین رفتم.

 

هنوز شروع نکردم به خوندنش.

فعلا اون یکی کتابم رو میخوام دوباره بخونم.

 

دوست جان ها

کتاب مذکور ۴ میثاق هست.

شاید خیلیهاتون خونده باشین.

اگر نخوندید هم بخونیدش.

برای من که خیلی خواستنی بود.

 

تا پست بعدی خدانگهدار♥️