زندگی من

سلام...

عصر دوشنبه به خیر.

حس خیلی خیلی خوبیه وقتی مدیریت وبلاگ رو باز میکنم

و میبینم چندین ستاره روشن شده یا اینکه دوستهای جدیدم برام کامنت گذاشتن

و یا کامنتهام رو جواب دادن♥️

درست عین روز اولی که وبلاگ نویسی کردم ذوق زده میشم🥰

 

درست ۸ سال پیش بود...

توی این ۸ سال فقط یکسال اخیر رو ننوشتم.

و الان خوشحالم ازینکه دوباره مینویسم و دوستای

خیلی عالی ای با طرز فکرهای ناب و روشن پیدا کردم.

و صد البته که دوستهای قدیمی و خوش قلبم هم هرچند خاموش باشن ، همیشه توی خاطرم هستن♥️🌿♥️

 

خب...

جونم براتون بگه که ، عروسی تنها خواهرم هم با لطف و مهربونی خدا، در نهایت آرامش و خیر و خوبی و خوشی تموم شد.

پنجشنبه شب عروسی بود و خوبیش این بود که توی باغ بود

و همین استرسمون رو بابت کرونا کمتر میکرد.

عصر چهارشنبه موهامو هایلایت کردم که خیلی خوشرنگ و البته متفاوت با دفعه های قبلی شد.

 

 

 

خب ، نشد که این پست رو کامل بنویسم...

ان شاالله فردا ، ادامه ی همین پست رو تکمیل میکنم😊

 

سلام مجدد...

اومدم که ان شاالله پست رو تکمیل بکنم.

 

داشتم میگفتم چهارشنبه موهامو هایلایت کردم و عصر پنجشنبه هم رفتم برای آرایش و شینیون.

مامانم بنده خدا گفت موهات رو شینیون کن اما آرایش صورتت رو خودت انجام بده. هرکس بهتر میدونه قلق پوست و چهره ی خودش رو.

اما گوش ندادم متاسفانه و نتیجه ش رو هم دیدم🙁

خیلی تاکید کردم که آرایشم ساده و بقول امروزی ها محفلی باشه.اما زهی خیالات باطل وقتی بلند شدم از روی صندلی و خودم رو دیدم وحشت کردم.

از خط چشمم... از آرایش چشم و مژه ای که برام گذاشته بود.

وقتیم بهش میگفتم ، میگفت بزار موهاتو درست کنم اونوقت خودش رو نشون میده!

خط لبم که دومتر از بالا و پایین لبهام بود.

خط چشمم بالا و‌پایین چشمم و...

خلاصه نگم براتون.

موهامو که درست کرد بهتر شد اما بازم غلیظ بود آرایشم.

دوستهای قدیمی اینجا منو دیدن ، آدم بد قیافه ای نیستم.

اما اونشب طوری غریب بودم برای خودم هم حتی ، که دوست خواهرم هم نشناختم!!!

خیلی افتضاح نبودم اما جالب هم نشده بودم.

بگذریم...

همسر اومد جلوی آرایشگاه وبا هم اومدیم خونه بابا اینا.

موهای حنا رو هم مثلا درست کرد براش🙄

دیگه تا آماده بشیم و لباس بپوشیم ساعت ۸ و نیم اینا شد.

از سمت ما که هیچکس نبود برای عروسی!

هرکس رو دعوت کردیم نیومدن بخاطر کرونا... بخاطر همین

توی قسمت خانمها من و مامانم و حنا بودیم و توی قسمت آقایون ، بابا و همسر.

اما از فامیلهای داماد ۲۰۰،۳۰۰ نفری بودن!

کم کم مهمونها اومدن...

خواهرم ۵ تا خواهرشوهر داره هر کدوم از اون یکی ماه تر.

اصلا نگذاشتن من و مامان احساس تنهایی کنیم توی مراسم.

فضا باز بود و خنک... ماسک هم که نزده بودیم.

در عوض اسپری الکل دستم بود و مدام پیس پیس الکل میزدم🤭

کلی بزن و برقص کردن تا اینکه ساعت یکربع به ۱۰ عروس و داماد تازه وارد باغ شدن و آهنگ استقبالشون پخش شد.

 

خواهرم مثل یک تکه ماه شده بود، زیبا و خواستنی.

البته که خودش چهره ی زیبایی داره اما آرایش و لباس عروس ، زیباییش رو صد چندان کرده بود.

وارد باغ شدن و کلی کل و سوت و دست و...

 

کلی با خودم درگیر بودم بخاطر ارایش چشمهام و خودم یه عالمه از بالا و پایینشون پاک کردم تا یه کم آروم گرفتم.

رقص عروس و داماد رو داشتیم و بعدش هم

 کلیپ فرمالیته شون پخش شد و کلی لذت بردیم.

فیلمبرداری فرمالیته، شمال انجام شده بود.

تا چشم به هم زدیم موقع شام شد!

توی این فاصله عکاس از کسایی که دوست داشتن با عروس و داماد عکس بگیرن، عکس انداخت.

 

قبل از عروسی ،خیلی استرس داشتم کلا بابت مراسم و همسر.

خب اینجور موقع ها آقایون طاقچه بالا میگذارن و ازونجایی که چشم ترسیده داشتم از مراسم نامزدیش و بامبولهایی که همسر

در آورد، استرسم زیاد بود.

اما گوش شیطون کرررر، اینبار خیلی همکاری کرد و میشه گفت شکر خدا ،روزهایی که فکر میکردم از پر استرس ترین روزای عمرم باشه ، به بهترین و آرومترین نحو ممکن گذشت.

و از این بابت خیلی زیاد خوشحالم و خداروشکر میکنم.

 

 

بعد از شام مراسم مختلط شد...

خانمها له دعوت ارکستر رفتن قسمت آقایون و اونجا کلی بزن و برقص کردن.

منم که در کنار همسر مونده بودم و تماشا میکردم.اینجا دیگه ماسکهامون رو زدیم.خیلی ها اینکارو کردن.

حسابی که بزن و بکوب کردن و مراسم تموم شد ،نوبت عروس کشون رسید.

اون شب ماه کامل بود و در نهایت بزرگی خودش.

که یک پدیده ی علمی هم هست.

خیلی زیبا و درخشان بود.

خلاصه همراه با کاروان عروس کشون، عروس و داماد رو تا خونه شون بدرقه کردیم و ساعت ۳ بود اومدیم خونه مامان اینا.

منکه از شدت پا درد احساس میکردم فلج شدم.

کفشهامم پاشنه بلندددد... نمیدونید چه خبر بود.

به جرتت میتونم بگم ۵ روز از عروسی میگذره و من هنوز هم که راه میرم کف پاهام درد میکنه!

خلاصه اونشب تا ساعت ۴ خونه مامان بودیم و چای !!!و هندوانه!!!خوردیم و برگشتیم خونه.

من تا ۶ صبح خوابم نبرد از شدت خستگی.

حدودای ۱۱ بود که بیدار شدیم و دوش و جمع و جور کردن لباسهایی که همینطوری انداخته بودیم روی تخت.

 

عصر هم طبق معمول جمعه ها رفتیم خونه ی پدر و مادر همسر...

اونجا هم مقدار مشعوف شدیم از رفتارهای مادرشوهر که معلوم نیست با خودش چند چنده!!!

یه روز مثل جمعه اونقدر تابلو میپیچه به پر و پای آدم و یه روز هم مثل دیروز ، زبون میریزه و کلی آدمو تحویل میگیره.

حالا دیگه راست و دروغش با خودش.

 

همسر تا صبح یکشنبه مرخصی بود.

شنبه یه سر به مامان اینا زدیم.خب ما کلا دوتا بچه ایم و با رفتن خواهرم بابا اینا خیلی تنها شدن.

هر چی من ساکت و آرومم ، خواهرم شلوغ وپر شر و شوره.

بخاطر همین نبودش ب شدت احساس میشد و میشه.

یکشنبه که همسر رفت سرکار منم اومدم خونه بابا اینا.

کلی دپرس بودم اولش و فضای خونه یه جوری بود.

کم کم گذشت و سعی کردم خیلی خودم رو درگیرش نکنم.

خواهرمم مدام زنگ میزد فلان وسیله ام کجاست؟

کلی بهش خندیدیم.

و اما دیشب...

طبق رسم و رسومات دیشب داماد سلام داشتیم.خانواده داماد بعلاوه ی خواهر ها و برادرهاش و خودمون چند نفر مهمون مامان اینا بودیم.

مهمونی رو توی هتل برگزار کردیم.

هم بخاطر اینکه توی فضای خونه جمع نشیم و هم اینکه نخوایم کلی خستخ بشیم برای پذیرایی و غذا درست کردن و اینا.

خلاصه که دیشب کلی دوباره چیتان پیتان کردیم و پیش به سوی مهمونی.

بهرحال ما میزبان بودیم و باید زودتر میرفتیم.

یکی یکی مهمونها اومدن و کلی خوش و بش و بگو و بخند.

بعد از پذیرایی با میوه و شیرینی شام رو هم خوردیم و ساعت ۱۱ مهمونی تموم شد و ازونجا هر کس رفت خونه ی خودش.

ما و خواهرم اینها هم اومدیم خونه بابا اینا و تا ساعت ۱ اونجا بودیم.

کلی نقد و بررسی کردیم از عروسی و بعدشم نخود نخود ، هر که رود خانه ی خود.

اینم از مراسم عروسی و داماد سلام و اینها.

کادوی عروسی رو هم همون شب عروسی دادم به عروس و داماد.

یه دونه خواهر که بیشتر نبودم ، دیگه باید جور بقیه رو هم میکشیدم و کادوی درست و حسابی میدادم.

بعله...

پرونده ی عروسی هم به خوبی و خوشی بسته شد

ان شاالله که همه ی کسایی که زندگی مشترکی رو شروع میکنن عاقبت بخیر بشن🙏♥️🙏

 

گوشیم ۱۵ درصد بیشتر شارژ نداره...

خونه نیستم و شارژرم رو هم نیاوردم.

دیگه سخن کوتاه کنم و باقی حرفهامو بگذارم برای یه روز دیگه.

ساعت ۲۱ و ۱۱ دقیقه س بقیه ی باطری گوشی رو نگهدارم شاید لازم شد.

 

شب بخیر و مرسی که هستید🌿❤️🌿

 

 

+ دوستانی که اپلیکیشن کتابراه رو دارن

به مدت محدود یه سری کتاب صوتی و غیرصوتی رو با ۱۰۰ درصد تخفیف عرضه کرده.

اگه دوست داشتید یه سر بزنید.

کتابهای ارزشمندی هستن.

 

 

کشتن ِیه آدم لزوماً همیشه چاقو فرو‌کردن در قلب و گلوله خالی کردن تو مغز اون آدم نیست...

گاهی جراحت و دردی که کلام ِناروا و ناحق و زهرآگین به دل ِ آدما وارد می‌کنه به مراتب می‌تونه کاری‌تر از زخم ِخون‌آلود ِ کارد ِسلاخی باشه ...

تیر‌های نفرت و کینه‌ و حسد و حسرت وقتی بی‌مهابا و پرقدرت دل و جون ِ آدما رو نشونه می‌رن حتما و حتما ً هزار بار کاری تر از هرجور گلوله‌ی گرم و کشنده‌ای‌ان..

.جالب اینه که همه‌مون اینارو می دونیم..

.یعنی اصلا مگه می شه که ندونیم؟! اما بی تفاوتیم بهش...با همه‌ی اهمیتش بی تفاوتیم بهش!

کاش حواس‌مون باشه...کاش به سنگ ِ عقده و کینه دل ِ آدما رو نشکنیم...مگه آدم اصلا چنین اجازه‌ای داره؟!

 

مگه ما کی‌ایم؟! قاتل‌هایی که ظاهرشون شبیه قاتل ها نیست و با یه لبخند مزورانه‌ی پت و پهن روی صورت یه قداره‌ی بزرگ توی آستین شون قایم کردن؟!اگه اینجوریه...وای! چه ترسناکیم!
 

 

# شبنم مقدمی

از وقتی یادم میاد توی زمان حال زندگی نمیکردم...

یا درگیر گذشته بودم یا نگران آینده!

الانشم همینم ، منتهی میشه گفت ۱۰ ،۲۰ درصد درگیر گذشته میشم اونم گاهی

و البته همچنان نگران آینده ولی اونم نسبت به قبل خیلی

کمتر.

دلم میخواست و میخواد که برسه اون روزی که ۱۰۰ درصد

در زمان حال زندگی کنم،این یکی از بزرگترین آرزوهای منه.

اینکه غرق بشم توی طعم یک میوه...

زیبایی یک گل...

بوی یک غذا و تموم اون چیزی که در اطرافم هست.

الحق که کور مطلقم در این زمان.

به هیچکدوم ازینها دقت نمیکنم... خیلی چیزها دور و برم هست

اما نمیبینم ، نمیشنوم،حس نمیکنم و اینو دوست ندارم.

من گاهی غذا میخورم اما بدون لذت... بدون توجه... بدون حضور.

ولی با تموم این حرفها ، توی همین لحظه، همینی که الان هستم

متفاوت با قبل ، همینقدر ناقص رو دوست خواهم داشت.

و ممنونم از خداوند که منو از اون شرایطی که برای خودم درست کرده بودم به این سمت هدایت کرد.

یادم نمیره صبح هایی که چشم باز میکردم و هنوز توی رختخواب بودم و نشخوارها و جدال های ذهنیم با اطرافیام

شروع میشد و من یک نفس تموم روز درگیر بودم!

و یک عالمه چیزای دیگه که شاید به کمالشون نرسیده باشم

امابازم شکر.

گفتم شکر....

یادم افتاد که اتفاقا آدم شکرگذاری هم نیستم!

همینه دیگه... آدمی که مدام افکار داره ، نمیبینه که بخواد شکر

کنه، اگرم ببینه یادش میره شاکر باشه.

اینم آرزوی بعدیمه... شکرگذار.شکرگذار واقعی.

اون شکرگذاری ای که از عمق جان آدم بیرون بیاد ، نه اینی ک چندین بار در روز طبق عادت و خالی از احساس و زبانا بگم

خدایا شکرت.

اون شکر گذاری ای که تموم تنم رو مور مور کنه.

اون شکرگذاری ای که بعدش تموم تنم بشه چشم ، بشه حس

بشه گوش و لذت ببره.

خدایا نیت و قصدش از من ،باقیش از تو♥️

 

روی تختم... زیر پتو...روبروی دریچه ی کولر.

اینطوری کمتر اذیت میشم.

همسر فردا میره سرکار و منم پرواز به سمت خونه مامان اینا.

 

هر روزتون روشن♥️

 

 

هرکاری کردم خوابم ببره نشد...

چند تا یکربع منقطع خوابیدمو بیدار شدم.

هوا بشدت گرمه....

و شاید باورتون نشه توی این گرمای شدید کولر ما خاموشه!!!!

همسر که سر درد میگیره موقع خواب...منم که کلا دست درد و پا درد!!!

 

یعنی توی این سن، این حجم از دست و پادرد جلوی کولر یا پنکه نوبره!

حالا پاهام بیشتر از دستام درد میگیره.

بخاطر همین اصلا نمیتونم شلوارک بپوشم. یعنی همینطوریم در حالت عادی توی خونه ک راه میرم اگر پاهام لخت باشه دردش شروع میشه.

واسه تولدم امسال خودم برای خودم ازین پیراهن خونگی های کوتاه تا بالای زانو گرفتم‌ کلی هم ذوقش رو کردم اما تا ب این لحظه ک نپوشیدمش هنوز☹️

گمونم نکنم بپوشم ، یعنی نمیتونم😔

 

همسر امروز خونه ست...

فردا هم...

و به دلایلی در طی اینهفته فقط یکروز سرکار میره.

 

رفتم اینستا یه سر زدم دیدم چندتا از دوستای وبلاگی اعلام

کردن ک پست گذاشتن.

گفتم بیام اول چند تا خط بنویسم ،بعد برم وبلاگ گردی کنم.

 

ان شاالله توی اینهفته قبل از عروسی یه روز میخوام برم مانیکور...

خب اولین باره میرم .چون کلا ناخنهام خوش فرمه و اگر همینطوری هم رها بشن به حال خودشون قشنگی خودش رو داره خصوصا وقتی لاک بزنم.اما دلم خواست یکبار تجربه کنم.

فقط مانیکور ساده انجام میدم، لاک و ژلیش و اینا ، نه.

چون نماز میخونم نمیتونم انجام بدم.

پروسه ی موهامم هست...

اونم یکروز وقت میگیره و چون کلا رنگساژها زود از بین میرن

تصمیم گرفتم یکروز قبل عروسی موهامو رنگ کنم ک نخوام برم حموم و اون رنگ خوشگلش تغییر کنه.

خلاصه بیشتر کارام مونده واسه ی اخر هفته.

خدا کنه توی این عروسی کرونا اینا نگیریم... خصوصا مامان بابام🥺

خواهرم باقیمونده ی وسایلش رو هم دیگه جمع کرد

و به خونه خودش انتقال داد.

وای دلم میگیره از نبودش.

هربار میرفتم خونه ی بابا از روی تختش توی اتاق فورا صدام میکرد و میرفتم توی اتاقش اون خوابالو خوابالو منم همونطور سرپا و با لباس بیرون کلی تعریف میکردیم...

شبهایی که میگفت تو رو خدا نرو و امشبو اینجا بخواب.

بعد تا دیروقت توی اتاقش با چراغ خاموش تعریف میکردیم.

اصلا تصور خونه بابا بدون خواهرم سخته.

مطمئنم برای بابا اینا هم همینطوره.

اما چیزی بروی خودم نمیارم....

 

خوبیش اینه ک خونه ش نزدیک خودمه اما خب روزای خوب

خونه ی بابا دیگه تکرار نمیشه که.

هووووومممممم....

گاهی اوقات با خودم میگم ، پس اون چطور ۱۱ سال بدون تو

توی خونه ی بابا بود!!!

چمیدونم والا... یه وقتایی بدجور خل میشم.

 

 

 

+روزهای بلند...

 

+افکار تموم نشدنی...

 

+ناخنهای حسود...

نگاه کردم دیدم دوتاشون شکستن!

 

خونه ساکته، ماشین لباسشویی داره زحمت شستن لباسها رو میکشه

بوی برنج خوش عطر و بوی قرمه سبزی

خونه رو پر کرده...

روی مبل نشستم و خودم تنهام.

همسر بیرونه و حنا هم نیست.

از بدی های عمومی نوشتن اینه ک نمیشه خیلی با جزئیات

نوشت یا مثلا عکسی ، چیزی گذاشت.

بگذریم...

چرا اومدم بنویسم ، رو نمیدونم.‌‌..

حتی اینکه چی میخوام بنویسم.

یه سری لباس اضافه جمع کردم از توی کشوها...

یه مقدار ظرف روی سینکه...

رسیدن سیکل ماهیانه هم باعث شده سطح انرژیم برای فعالیت

پایین باشه ضمن اینکه بیشتر تواتم رو توی این چند روز برای

جهزیه ی خواهرم از دست دادم.

خدا بخواد دیگه دیروز تموم شد.

یعنی گفتم هرجوری باشه باید دیگه تا شب تموم بشه.

اینطوری بود که ساعت ۱۱ دیشب چراغهاش رو خاموش کردیم و در رو قفل کردیم و خونه رو سپردیم به خدا و اومدیم.

مامانم میگه تو دست راستمی... بدون تو هیچ کاری نمیتونم بکنم😋

 

یکهفته ، ده روزی هم به عروسی مونده...

خرید عروسی هم نداریم چون مامانم زحمت کشید و برای من

و حنا و باباش بعنوان شیرینی عروسی لباس خرید.

دستش درد نکنه مامانم واقعا با تدبیره و همیشه دور اندیش.

از مدتها قبل هزینه ی این کار رو کنار گذاشته بوده و دلش

میخواسته ما رو خوشحال بکنه.

خدا ان شاالله برکت بده بهشون❤️

 

 

+فکر و فکر و فکر

 

+دغدغه ی اینکه یه مقدار در حد ۲ ، ۳ کیلو وزن اضافه کردم

 

+تصمیم گیری در مورد شروع کردن ورزش( ک خیلیم تنبل شدم)

 

+روی مخ بودن یه سری از آدمها

 

+خساست در مصرف اینترنت!!!!!!

 

+نیاز خونه به تمیزی

 

+ شکر خدای مهربون♥️

 

 

 

چند روزه میخوام بنویسم اما فرصت نمیشه.

از روز سه شنبه ی هفته ی گذشته داریم جهیزیه ی خواهرم رو میچینیم

اما هنوزم که هنوزه تموم نشده.

اینبارم مامان باز شاهکار کرده و جهیزیه ی قبلی ای ک داده براش تجربه نشده و باز دوباره از سفیدی نمک تا سیاهی ذغال گذاشته!

فقط فکر کنم یکروز کامل چیدن لوازمات داخل یخچال و فریزرش وقت ببره.

آخه مادر من ، چه خبره؟؟؟!!!

 

دیروز واکسن کلاس اول حنا رو زدیم.

بچم یه آخ هم نگفت اما دیروز ظهر و آخرشب چنان دردی میکشید که امامش رو بریده بود.

مرتب بهش دارو دادم اما در نهایت شیاف درد و تبش رو انداخت.

امیدوارم دیگه امروز درد نکشه.

جالب اینجاست ک دیروز وسط دردها و گریه هاش میپرسید

برای کلاس دوم هم باید واکسن بزنم؟؟؟؟؟😅😅😅😅

گفتم نه مامان همین یکباره ، دیگه تموم شد😅

امروز باید برم مدرسه و مدارکش رو تکمیل کنم

خونه خواهرم برم و اونجا رو هم تکمیل کنم 😅

 

 

+  توی شهر که انگار نه انگار کرونایی هست

پارکها پر از آدم... خیابونها شلوغ... ستادهای انتخاباتی...

و صد تا درمیون ماسک

خدا به خیر بگذرونه

 

+بازم گلی به جمال کامنت خصوصی گذار ها

 

+دلتنگی

 

+❤️

 

یه روزهایی دیوارهای خونه میشن یه حصار و از هرطرف بهم فشار میارن

جوری که فقط دلم میخواد کلید رو بردارم و برم ناکجا آباد...

نگران چطوری صبح رو به شب رسوندهاش میشم.

یه روزهایی هم مثل امروز تموم اجزای خونه عشق بهم میدن

روزمو شروع میکنم با تمیزکاری و مرتب کردن و لذت بردن

برای رسوندن رو ب شب هم کلی برنامه دارم و از جرقه هایی

ک توی ذهنم میخوره غرق لذت و ذوق میشم.

 

همه چیز همینقدر ناپایداره...

حال خوب ، حال بد ...

غم ، شادی...

و خیلی چیزهای دیگه.

ای کاش یادمون نره این اصل رو.

اونوقته که دیگه به هیچ غمی از هم پاشیده نمیشیم

و به هیچ شادی ای دل نمیبندیم که اگر یه روز نبود خودمونو ببازیم.

رفته بودم بشقابهای روی سینک رو بشورم که یهو تموم این چیزهایی ک نوشتم اومد توی ذهنم.

که چقدر امروز خونه رو دوست دارم...

چقدر احساس آرامش میکنم درش و دلم نمیخواد ازش بیرون برم.

شیر آب رو بستم و گوشی رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن.

 

برای سال جدید دکوراسیون خونه رو کلا عوض کردیم...

مبل ها... میز تلویزیون و حتی ساعت دیواری.

دکور جدید رو دوست دارم...

مدرن تر و جدیدتره... ساده و قشنگ.

الان میخوام برم دستمال سبز گلدار خوشگلی که تازه خریدمو بردارمو با اسپری تمیزشون کنم تا جذابیت خونه ام برام چند برابر بشه و اون رایحه ی معرکه ی اسپری بپیچه توی خونه.

 

برمیگردم به عقب...

این همون خونه ایه که ۴،۵ سال پیش نگران بودم از اینکه میخوام بهش نقل مکان کنم.

حالا اینجا همونجاییه که تموم تغییرات  من درش اتفاق

افتاد و اومدن به این خونه در واقع شروع تحول من بود.

چه روزهایی که نگذروندم...

همه رو توی خودش جا داد ، پناهگاه و حریم من بود.

خدایا شکرت🙏❤️🙏

از دل روز پنجشنبه مینویسم...

امروز یک مرحله از ثبت نام حنا رو انجام دادم

قراره واکسنش رو بزنم و مدارک رو تکمیل بکنم و ببرم مدرسه.

 

امیدوارم امسال مدارس باز بشن و حنا بتونه

بره سر کلاس...

انصافا کلاس اول رو بصورت مجازی آموزش دیدن

مصیبته... پدر والدین و البته مادرها در میاد.

 

خیلی وقته ، شاید بیشتر از یکسال باشه که درخواست

برای بچه ی دوم رو رد میکنم یا به تاخیر می اندازم

مخصوصا اخیرا🙄

با کلیتش مخالف نیستم اما نظرم اینه که حنا کلاس اولش رو

بگذرونه ، بعد.

اما خب انگار حرفم برای همسر عجیبه!!!

اصلنم عجیب نیست خب یه مادر باردار ، یا یه مادر با بچه ی

تازه متولد شده چطور میتونه ساپورت کنه یه کلاس اولی رو؟

فعلا که از حالت یه مادر با نوزاد تازه متولد شده(😅) گذشتیم.

اما هنوز خطر یه مادر باردار با یه دونه دختر کلاس اولی از سرم

نگذشته😎

البته که هنوز موافقتم رو اعلام نکردم و تا وقتی مجبور نشدم

هم حرفی نمیرنم.

ولی خب از شما چه پنهون دلم قنج میره واسه ی یه بچه ی کوچولو.

هرچند مشکلات و دردسرهای خودش رو داره.

شب بیداری هاش...

واکسن زدن هاش..‌

دل درد های شبانه...

دندون در اوردن...

از پوشک گرفتن...

راه افتادن و ....

چمیدونم والا ، ببینیم چی پیش میاد.تا حالا ک با شوخی و خنده

ازش رد شدم.

حنا رو که با کلی نذر و نیاز و دارو و اینا خدا بهمون داد.

حالا نمیدونم بچه ی بعدی هم به همین منوال خواهد بود ، یا نه.

 

حالا جالب اینجاس ک حنا اگر روزی خواهر یا برادر دار بشه

میخواد خودش براش مادری بکنه🤭

اونوقت دیگه درد سرهام چند برابر میشه😅


الان ساعت ۱ و ۱۰ دقیقه ی نیمه شبه و دارم این پست رو تکمیل
میکنم.
صبح هم که طبق روال باید بریم خونه پدرشوهرم.
البته نباید بی انصافی کنم... دیگه هفته ای یکروز زیاد نیست...


هوا هم ک حسابی گرم شده...
باید خنکترین لباسهامو بپوشم فردا😅
یه چیزی که حس نکنم اصلا لباس تنمه و بتونم از صبح تا شب
توش دوام بیارم و آبپز نشم😅

+آهنگ گردنبند ، میثم ابراهیمی

+وسوسه ی خرید خرت و پرت


+انتظار برای رنگ موهای جدیدم


+دلتنگی برای یک تکه از قلبم


+مرسی که میخونید و هیچی نمیگید


+شبتون آروم❤️

۱۸ و ۱۲ دقیقه ی سه شنبه ست...

امروز به نسبت روزهای قبل سرم شلوغتره...

شاید بخاطر اینه که عروسی خواهرم نزدیکه!

جالبه آمار کرونا به ظاهر اومده پایین!!! تالارها همه باز شدن!!!

و اینها همه معلومه که به چه خاطره.

مردم هم انگار باورشون شده که آمار مصلحتی نیست!!!

آزادانه و بعضا بدون ماسک برای خودشون میچرخن...

خدا میدونه توی پارکها چه خبره!

فقط خدا بخیر بگذرونه ...این ۱۷ ، ۱۸ رو که بگذره و تموم بشه

اونوقت دوباره پیک پنجم شروع میشه و کرور کرور آدم میمیره

و باز همه جا بسته میشه و میریم سر پله ی اول!!!

و دوباره روز از نو و روزی از نو.

 

امروز خیلی هوا گرمه... موندم یه مقدار خنکتر بشه و برم وقت

آرایشگاه بگیرم واسه رنگ مو و آرایش و شینیون.

اینجوری که بوش میاد عروسی ها دوباره راه افتاده.

البته که به اصرار خانواده ی داماد مجبور ب گرفتن عروسی شدیم و اینکه اعتقاد چندانی هم به کرونا ندارن🙄

چمیدونم والا... خدا خودش به خیر بگذرونه.

باید در تدارک لباس هم باشیم.

اول قرار بود عروسی نگیرن و برن سر خونه و زندگیشون

ولی دیگه وقتی اصرار ب گرفتن شد ، همه افتادیم ب تکاپو.

 

کم کم باید جهیزیه ش رو هم ببریم و بچینیم و ...

دلم برای روزهایی خواهرانه ی خونه ی بابا تنگ میشه.

یه جورایی نمیتونم تصور کنم برم خونه بابا و خواهرم نباشه.

اصلا عجیب سوت و کور میشه اونجا.

 

ساعت ۸ غروبه...

روی تخت بابا نشستم، در بالکن بازه درخت گردو روبرومه ، گنجشکها هنوز هم دارن

جیک جیک میکنن و برای خودشون ازین شاخه به اون شاخه میشن.

 

یکی دوساعتی هست اومدم خونه ی مامان اینا.

شام اینجاییم.

بعد از فکر میکنم بیشتر از یکسال که روزانه نویسی نکردم نوشتن انگار برام سخته... نمیدونم از چی بنویسم!

اما باید بگم درست مثل اولین روزی ک وبلاگ نویسی کردم

که فکر میکنم سال ۹۲ بود ، ذوق داشتم و دارم برای نوشتن.

توی این سالها خیلی نوشتم و بعد یهو همه رو حذف کردم.

کلا علاقه ب بایگانی نوشته هام ندارم ، بخاطر همین توی

شرایطهای مختلف پاکشون میکردم.

امروز مثل قبلترها که روزی چند بار توی ذهنم پست میگذاشتم

و با مخاطبهام حرف میزدم بودم🤭

هووووم...چه روزهایی بود...

 

خب شرایط زندگی منو به سمت و سوهایی برد که دیگه از نوشتن دور شدم.

چقدر اینجا نوشتم...

چقدر غر زدم...

چقدر نالیدم...

خداروشکر که اون روزها گذشت ، البته که زندگی هر روز یه چهره ای از خودش رو نشون میده اما همینکه الان ، آدم اونروزها نیستم جای شکر داره.

گرچه گاهی آدم دنده عقب میره ، اونم بدجووووررر...

ولی خب به هرحال همه ی اینا بخشی از زندگی هستن.

حالا بگذریم که من دقیقا مصداق اون آدمی ام که همه ش توی یک سفر حواسش پی مقصده و لذت مسیر رو از دست میده!

 

گاهی فکر میکنم چرا من اینجوریم؟؟؟🤔

چرا میدونم که زندگی یعنی تموم همین لحظاتی ک سپری میشه

اما نمیفهممش؟؟؟ اما نمیبینمش؟؟؟

خیلی چیزا رو دارم از دست میدم...

گاهی اوقات عجیب میوفتم روی دور باطل.

شده صبح ک از خواب بیدار میشید همینطوری بمونید که این روز رو چطور باید به شب رسوند؟؟؟

نمیدونم چرا بعضی وقتا هیچی جواب نمیده!

مثلا دلم نه کتاب خوندن میخواد...

نه فیلم دیدن...

نه هیچ سرگرمی دیگه ، ولی خب بیکار نشستنم اخه تا کی؟

 

حالا به چیز رو هم بگم ، من همیشه هم اینطور نیستمااا

دلم نمیخواد بخونید و بگید اوه اوه عجب فاز منفی ایه این🤕

و بعد برید و دیگه اینجا پیداتون نشه.

 

کلا وبلاگ نویسها توی وبلاگهاشون دلشون میخواد راحت باشن.

راحت بنویسن...

حالا من هم وبلاگ نویس خطیری نیستم اما خب بالاخره ازین قائده هم مستثنی نیستم.

پس ممکنه یه روز در پایین ترین سطح انرژی باشم و یه روز هم

در اوج.

 

پی نوشت:

 

+عروسی خواهرم به اصرار خانواده ی همسرش در این

شرایط خطرناک ، نزدیکه.

 

+ثبت نام حنا برای کلاس اول

 

+تردید برای تزریق واکسن کرونا برای بابا

 

+رفت و آمد ترسهام و گشت و گذار ازادانه شون توی ذهنم

 

+ چقدر ساعت اتاق بابا تیک تاک میکنه

 

+شبتون ستاره بارون🌌