- ۰۰/۰۹/۱۸
- ۸ نظر
سلام ، صبحتون بخیر دوستای قشنگم💜
ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه س...
حنا رو رسوندم مدرسه و برگشتم.
وقتی رفتیم توی مدرسه نزدیکهای در سالن یه دختر کوچولوی ریزه میزه
داشت گریه میکرد و میگفت مامان دوستت دارم...
مامان دوستت دارم.
ای جانم...
رفتم پیشش گفتم چرا داری گریه میکنی؟ چی شده؟
با گریه گفت ، اومدم توی مدرسه هیچکس نبود...
در سالنم قفله و باز گریه...
گفتم اشکال نداره عزیزم... این دختر منه اسمشم...
من پیش هر دوتاتون میمونم تا هم دوستاتون بیان
و هم در سالن باز بشه.
دیدم یهو گریه ش بند اومد و خوشحال شد.
کلاس اولی بود.
موهای بور...چشای مشکی و خوشگل، اینقدر با نمک بود.
در سالن باز شد و بلند زد زیر خنده ...
فرستادمشون توی سالن.
دیدم رفت و برگشت.
گفتم چی شده؟ گفت هیچکس توی کلاسمون نیست.
گفتم بیا بمون پیش من هر کدوم از دوستات که اومدن
باهاشون برو تو.
اومد و کلی هم برام تعریف کرد😅
یه خانم اومد ، انگار میشناختش بردش تو.
منم رفتم ببینم کلاس حنا کجاست و چجوریه.
دیدم کلاس روبروی حنا اینا تنها و ناراحت نشسته سر میزش.
رفتم گفتم خوبی؟ گفت آره.
گفتم الان دوستات یکی یکی میان ، ناراحت نباشیا ، گفت باشه.
برگشتم سمت حنا داشتم برای اون دست تکون میدادم
دیدم یکی دیگه با گریه رسید😁
گفت خانوووم...
گفتم جانم....
گفت کلاس خانم باقری کجاست؟
نشونش دادم گریه کنان رفت سمت کلاس.
گفتم چرا گریه میکنی ، چی شده مگه؟
جواب نداد.
رفت توی همون کلاس دخترک اول.
اسم اون اولی زینب بود.
ساکت نشسته بود ، بهش گفتم زینب حالا ک دیگه تنها نیستی ، من میرم.
دوستتم که اومد با همدیگه تعریف کنید تا بقیه دوستاتونم بیان.
با خوشحالی گفت باشه.
ترسهای توی زندگی هم همینطور هستن...
ما ادمها گاهی سریع قالب تهی میکنیم و هراسان خودمون رو به این در و اون در میزنیم.
غافل ازینکه یکی هست که همیشه هست ، هوشیار و بیدار...
حتی پلک هم نمیزنه.
کنارمونه ، هر لحظه .
ما مثل زینب میترسیم و میلرزیم و فکر میکنیم دنیا به آخر رسید و دیگه همه چی تموم شد و بدتر از این نمیتونه باشه ، و حالا چی میشه و هزار فکر و خیال...
اما او... با صبوری ، با مهر ، با توجه ، که همه هم خالص و نابه ، هرلحظه کنارمونه ، مراقبمونه ،دستمون رو میگیره ،بهمون پناه میده و توی دلمون بذر امید میکاره.
گاهی میشه لقمه ی نونی و میرسه به دست گرسنه ای...
گاهی میشه پزشکی ، دارویی ... و میرسه به دست مریضی.
گاهی میشه یه سرپناه و میرسه به دست بی پناهی.
گاهی میشه انسانی که اندوهی رو از دل کسی برمیداره.
گاهی میشه یه پرنده که با صداش ، هوش از سر آدم میبره.
گاهی میشه ...
همه چیز هست و همه جا هست...
چقدر خوبه که هست💜
🔶 تکه ای از پازل زندگی( به تقلید از ارامش عزیز):
حنا ،دستاش رو حلقه میکنه دور کمرم و میگه : قربون مامان لاغرم برم(مثلا میخواد بگه رژیمت موفق بوده)
پیشونیش رو میبوسم و میگم خدا نکنه ،عزیزم.
بعد چند قدم میره و برمیگرده میگه گوشت رو بیار یه چیزی بهت بگم...
سرم رو خم میکنم پایین ، در گوشم میگه ؛ حتی اگر رژیمم نگرفته بودی و اینقدر لاغر نشده بودی ،باز من دوستت داشتم مامان.
محکم بغلش کردم و نمیدونستم برای این حجم از مهر و صداقتش چکار کنم.
عزیز دلمممم.
متوجه انتقاد اطرافیان میشه و برای اینکه من انگیزمو از دست ندم ، و به حساب خودش منو تشویق کنه ، اینطوری دلبری میکنه💜
سلام ظهر بخیر🍁
از آخرین پستم ، ده روز میگذره...
توی این ده روز خیلی شلوغ بودم ، ذهنم ، فکرم ، کارهایی که داشتم
طوری که دیگه کلافه شده بودم.مدام در حال کار کردن بودم و استراحتم خیلی کم بود.
کلا از زمانی که حنا رفت کلاس اول ، تایم رسیدگی
و خلوت با خودم خیلی کم شده و بخاطر همین شلوغ
و بهم ریخته بودم.
توی این ده روز ۵ روزش رو همسر مرخصی بود
و به تازگی مشرف شدن سرکار🤭
حنا اینا هم که ۳ روز در هفته ، روزی ۲ ساعت و نیم میرن مدرسه.
حالا تا کی ادامه دار باشه خدا میدونه.
خب ... این از شرح ماوقع.
امروز داشتم با خودم میگفتم من که به اصطلاح اینقدر به جسمم اهمیت میدم و حواسم بهش هست ، بشه که به روحم هم همینقدر اهمیت و بها بدم.
اگر فلان غذای مضر رو نمیخورم
اگر مقدار غذام مشخص و محدوده
چرا روحم رو رها کردم...
اگر به روحم برسم ، مراقبش باشم دستورالعملهای مختصش رو هم به همین سفت و سختی رژیم جسمانیم
انجام بدم اونوقت چقدر عالی میشه.
اگر مثل غذا خوردنم ، هر چیزی نگم و هرچیزی رو نشنوم و نبینم و کلا مراقب ورودی و خروجی های ذهن و فکرم باشم...
اگر دوست داشتنهام بدون توقع و چشمداشت باشه...
اگه عشقم ، مهرم ، محبتم اصیل و ناب و متواضعانه باشه...
اگه چشمهام بیناتر باشه... اگه شکرگزار واقعی باشم...
اگه تیمار کنم جراحتهای روحم رو...
اگر برنامه ی مخصوص برای داشتن روح و روان سالم
داشته باشم...
اونوقت این ارتباط دوطرفه ی جسم و روح خیلی قویتر ،سالمتر ، محکمتر و مفیدتر میشه.
به امید خدا و کمکش سعی میکنم انجامش بدم.
یه عالمه زنجیره و چرخه ی باطل دارم که خیلی وقته
دلم میخواد متوقف بشن و از یه جایی ببعد دیگه ادامه پیدا نکنن...
یه عالمه آموخته ی انبار شده دارم که باید تبدیل بشن
به اندوخته های جاودان... باید بالفعل بشن و با خودشون درک و دریافتهای عمیق قلبی بیارن.
باید یه انقلابی در من ایجاد کنن و گرنه تبدیل میشن به دانسته های بی مقداری که چه بسا جهل با خودشون بیارن.
مخلص کلام اینکه در کنار رژیم جسمانی ، احتیاج مبرم به رژیم روحانی دارم.
با این تفاوت که تهیه کننده ی رژیم روحانی خودم هستم
و دلم میخواد یه برنامه براش بنویسم.
آخ اگر بشه ، چقدر عالی میشه.
حتی فکرش هم حس خوبی بهم میده.
قشنگ حرف زدن و نوشتن خیلی آسونه اما عمل کردن بهش...
امیدوارم امیدوارم امیدوارم که عملی بشه💜
امروز داشتم سینک رو میشستم...
پیش خودم میگفتم چرا اینقدر زود به زود کثیف میشه.
همینطور که میشستمش به این فکر کردم که اگر هر روز بعد از هربار استفاده ازش یا نهایتا پایان روز و قبل از خواب تمیزش کنم و برق بندازمش دیگه فرصتی برای جرم گرفتنش باقی نمیمونه.
بعد میگفتم کاش روح آدمی هم به همین راحتی تمیز میشد!
بعد در جواب میگفتم به این راحتی هم نیست ،اگر این سینک جاندار بود اونوقت میفهمیدی که برای پاک کردن جرم هاش ، وقتی سیم رو محکم روش میکشی چقدر اذیت میشه و درد ناکه براش.
انسان هم همینطوره وقتی میخواد اصلاح بشه یا زنگارهای روحش رو از بین ببره بسیار مشکل و دردناکه.
ترک عادتها و خلق و خوهایی که سالهاست نهادینه و تثبیت شدن.
یه جور وابستگی.
وابستگی حتما وابستگی به خانواده ، فرزند و اموال نیست ، وابستگی به خلقیات و اون چیزی که ما رو تعریف میکنه به مراتب سخت تر و چسبناک تر از نوع دیگر وابستگیه.
چه بسا آدمی راحتتر از خونه و ماشینش دل بکنه و از دستشون بده ، اما اون زمانی که میخواد یکی از خصیصه ها و خلقیاتش رو کنار بگذاره و اصلاح کنه میخواد جون بده.
و اون چسبناک بودن و قدمتشون دشواری کار رو بیشتر میکنه.
شاید استارت رسیدگی به روحم هم از همینجا کلید خورد.
اینکه لااقل پایان هر روز بهش برسم تا بلکه ازین ببعد زنگار جدید نگیره و من باشم و همون زنگار های قدیمی و جانکاه قبلی و تلاش برای زدودنشون.
در ماهیتابه رو هم نگاه کردم.
نوار استیل دورش رو حسابی سابیدم و برق افتاد.
بعد با نوک چاقو جرم هایی که درز بین شیشه و اون نوار استیل رو گرفته بود تراشیدم ، با اینکار حالم خوب میشد...
جرم هایی که درنگاه اول دیده نمیشدن اما خودم
میدوستم که چی اونجا جمع شده.
مدام بیاد روحم می افتادم که احتیاج داره به این جور شستشو و جرم گیری.
اما درد داره... و سخته.
همونطور که اگر اون در ماهیتابه زبون داشت میگفت که چقدر دردش اومده.
خدایا...
ما روی تو حساب کرده ایم ، خودت یاری کن💗
سلام ...
شب بخیر🌙
امروز اینقدر سرد بود و همینطور بارونی که نشد برم بیرون
خب دلم میخواست خریدم رو امروز انجام بدم که منتفی شد.
میخواستم پیاده برم که پیاده روی هم کرده باشم
منتهی خیلی سرد بود و منصرف شدم.
در عوض یه کار دیگه کردم😎
رفتم موهای نازنینم رو کوتاه کردم.
موهای بلوندم که تا آرنجم بودن.
اونم تا کجا؟؟؟ کوتاه کوتاه کوتاه
یه جورایی مدل مردونه!
خب اولین بار نیست که این کار رو میکنم.
حداقل ۳،۴ بار این چند سال اخیر این کارو کردم.
۲ سال پیش که ۲ سانتی کوتاه کردم🤭
خلاصه...
در یک حرکت انتحاری کوتاهشون کردم و بعد یه رنگ از تناژ قهوه ای کردم.
امیدوارم این تغییر و تنوع باعث بدست اوردن انگیزه برای تغییرات اساسی تر بشه🙂
در حال حاضر آقا مامانی در خدمت شماست😁
اینم جزء هدایای تولدم حساب کردم😋
حالا فردا پسفردا هم میرم پیشنهادات شماها رو میخرم😁
شب خوش🌠
سومین روز از دوره ی دوم رژیمم رو با ۲ کیلو کاهش وزن
شروع میکنم💪
بچه ها توی این دوره یه میان وعده ی خیلی باحال دارم
دوست داشتم به شما هم بگم ، حتما شده یکبار هم امتحانش کنید به ظاهرش نمیخوره اینقدر طعمش بی نظیر باشه🤪
طوری که از دیروز منتظر امروز بودم تا دوباره بخورم🤭
نان تست بروسکتا🥰:
قضیه ازین قراره که یه دونه نون تست برمیداریم
یه طرفش رو کمی روغن زیتون میزنیم بعد میگذاریمش
داخل تابه رژیمی یا توستر یا فر تا برشته بشه.
توی این فرصت یه کوچولو گوجه نگینی میکنیم
یه مقدار هم جعفری خرد شده.
نونمون که آماده شد ، جعفری و گوجه رو روی اون قسمت که برشته نیست میریزیم ، یه کم هم نمک میزنیم و نوش جان میکنیم.
منکه خیلی خوشم اومد.
مزه ی فست فود میداد😁
اولش میخواستم نون رو خالی بخورم ، چون خالی هم میشه ، بعد گفتم حالا بزار درست کنم شاید خوش طعم بود☺️
# امروز ک درست کنم عکسش رو اضافه میکنم به پست.
🧷 بچه ها...
بخاطر همون تولدی که گفتم که اتفاقا همین امروزه
میخوام یه کادوی کوچولو برای خودم بگیرم . اما خب
نمیدونم چی...شما پیشنهادی ندارید؟
( برنامه ی خودم یه خرید اینترنتی بود که کنسل شد)
🧷آبان هم تمام شد...
و حالا از پاییز محبوبم فقط یک ماه دیگه باقی مونده.
بنظرم زیبایی پاییز بیشتر توی آبان مشهوده.
مهر ، با وجود زیبایی ای که اسمش داره هنوز هم توی خودش ردی از تابستون داره.
آذر هم میره که دست زمستون رو بگیره.
این وسط ، آبان قلب پاییزه ،برگریزان و بارونهاش دلنشین تره انگار.
خیلی دلم میخواست متولد پاییز باشم اما خب نشد، حتی دخترم هم پاییزی نشد.
ولی تولد دیگه م اتفاقا توی پاییز شد و این خیلی برام لذت بخش و دوست داشتنیه ، اگر اشتباه نکنم ۱ آذر ۹۷💜
حالا به همین مناسبت میخوام برای خودم یه هدیه کوچولو بگیرم☺️
یه فکرایی توی سرم هست... ببینم چی میشه😉
🧷از اخرین پستی که نوشتم ، همه چیز عادی و معمولی
پیش رفته تا الان.
تا کجا و کی باز بیوفتیم توی دست انداز...
این کلاسهای مجازی و سر و کله زدن با بچه ها و مسئولیت اموزش دادن باعث شده خیلی نتونم به خودم سر و سامون بدم و یه جورایی تسلطم روی خودم کمتر شده ، بخاطر همین گاهی اوقات یه چیزایی از دستم در میره.
مثل امروز.
🧷زمزمه ی بازگشایی مدارس به گوش میرسه...
از یه لحاظ خوبه...
از یه لحاظ نه.
اینکه بچه ها برن سرکلاس خوبه اما اینکه خدایی نکرده
مریض بشن یا ناقل ، خوب نیست.
🧷 کتابهای الکترونیکی با ارزشی بمناسبت هفته ی کتاب یا رایگان شدن ،یا تخفیفهای خوبی خوردن ، ازین فرصت استفاده کنید.
کلی کتاب نخونده دارم که دلم پر میکشه براشون.
متاسفانه مشغله ها فرصت نمیدن برم سمتشون.
🧷 اگر رنگ بودید ، دوست داشتید چه رنگی باشید و چرا؟
ساعت ۷ و ۳۷ دقیقه ی صبحه...
بنظر میرسه یکی از بی انگیزه ترین روزها در انتظارمه.
راستش از سفر که برگشتیم دیگه هیچی عین قبل نشد!
با اینکه هرچی نگاه کردم دیدم چیز خاصی نبود که
بخواد بعدش اینقدر سردی و حسهای بد
از خودش جا بزاره!
حالمون خوش نیست.
هر سه تامون.
بدون هیچ دلیل خاصی.
انگار هرکدوممون اون یکی رو داره به زور تحمل میکنه!
باز خداروشکر که یه روزایی هست که همو نمیبینیم!
حسهای بد...
انرژیهای منفی...
درون و بیرونمون رو داره میخوره
و من بدون اینکه کاری از دستم بر بیاد
مات و مبهوت فقط نگاه میکنم و گاهی مثل یک آتشفشان
که در آستانه ی فعال شدنه ، سر ریز میکنم و باز دوباره
فرو میبرم ...تا کی این آتشفشان کامل فوران کنه، خدا میدونه.
حالا به این جو دوست نداشتنی ، کدر و سنگین ، اضافه کنید کلاسهای مجازی و آموزش رو.
جواب چی میشه ؟ عذاب.
خیلی وقته که میخواستم از حس و حالم بنویسم اما نمیشد... هیچ حرفی بالا نمیومد.
تنها نقطه ی مثبت این روزها و میشه گفت دلخوشیم رژیممه که خیلی خوب داره اثر میگذاره و به وضوح خاصیت چربی سوزیش رو میبینم.
چیزی نمونده تا دوره ی اول تموم بشه حدودا ۵ روز.
دیروز پیاده روی رو توی خونه انجام دادم.
هم اون خونه بود هم سردی هوا باعث میشه دور خودم
چرخیدن توی خونه رو ترجیح بدم به لباس پوشیدن و بیرون رفتن.
حالم بشدت بد بود.
یه پیاده روی غم انگیز.
هندزفری توی گوش و اشکهایی که سر میخوردن و بیرون میریختن.
گاهی آدم میمونه هدف از آفرینش یه سریا چیه؟!
+ ادعای انرژی مثبت و منفیت ازینجاست تا آسمون هفتم
پس چرا بدو ورودت با چشمهات و رفتارت خیلی بیخودی
یکی رو لبربز از انرژی منفی میکنی و بعد به پر و پاش میپیچی؟!
+ خیلی خسته م
از سرویس دادن خسته م...
+حرف زیاده اما نوشتنش سخته
سلام و شب بخیر...
ساعت ۲۲ و ۳۸ دقیقه ی چهار شنبه شب هست
حنا ،بچه مهندس میبینه ، همسر سر کاره و من هم بالاخره فرصت
پیدا کردم برای نوشتن.
بوی شلغم سوخته پیچیده توی خونه🤭
پاییز و زمستون که میشه یه کار به کارهام اضافه میشه
و اون پختن لبو و شلغم و کدوحلوائیه!
امشب شلغم گذاشتم بپزه منتهی یه کوچولو سوخت.
خلاصه که خودتون دیگه تصور کنید فضای خونه چقدر مطبوعه😎
خدمتتون عارضم که دهمین روز رژیم رو سپری کردم.
حالا ببینیم نتیجه چی میشه.
یه مقدار کارم زیاد شده.
از صبح که پای کلاسهای آنلابن هستیم ، اونکه تموم میشه تازه باید نهار و ردیف بکنم.
غذای خودم که عموما جداست.
بساط سالاد و میوه ها و میان وعده هام رو باید راست و ریس کنم.
بعد هم ناهار میخوریم و بعد از ناهار شستن ظرفها و جمع و جور کردن آشپزخونه.
اگر بشه یه تام کمی میخوابم وگرنه تکالیف حنا رو انجام میدیم و ارسال میکنیم.
حالا موقع درست کردن شام رسیده و مراسم شلغم و لبو پزون.
تا پاسی از شب هم دستم بند اینهاست و نهایتا ۱۱ و نیم
جان به جان افرین تسلیم میکنم🥱
تا چشم به هم میزنم ، صبح میشه و ۷ ، ۷ و نیم بیدار میشم و این پروسه تکرار میشه.
گاهی وقتا کلی از کارهام رو یادم میره انجام بدم ، از بس شلوغم.
چند روزی هم چالشهای سنگینی با حنا داشتم که در نهایت ، دیروز آمپر چسبوندم و هر آنچه شرط بلاغ بود گفتم😤
فعلا که نتیجه داده... تا ببینیم چی میشه.
اونقدر که از رسیدن ۵ شنبه و جمعه ها خوشحال میشم از هیچی خوشحال نمیشم.
راحت و آزاد در اختیار خودمم و البته به کارهای عقب افتاده م میرسم.
هفته ی پیش از ساعت ۱۰ و نیم صبح ۵ شنبه تا ۴ عصر از ورودی خونه تمیز کردم تااااا اتاقها و دیگه همه جا.
در طول هفته که فرصت نمیکنم ، چشم امیدم به اخر هفته س.
اینهفته رو اما میخوام فقط استراحت کنم و کمی به خودم برسم.
خلاصه که حسابی روزهام فشرده ست.
تنها لحظاتی که برای خودم هستم موقع پیاده رویه ، که هندزفری میزارم توی گوشمو میرم بیرون از خونه.
در هر حال خداروشکر...
💜